حریر جامه ی تنت ،حجاب دام و دانه ات
سیــــاهِ بخت من شده ، نگاه بیکـــرانه ات
دســت نداده روزگار که گـرد دامنت شود
سرمه ی چشم خسته ام،بهای هر بهانه ات
در انتظار خـــال تو که خط شود به دفترم
دیــــده بر آسمــان شدم، به راه آشیـانه ات
مرغ دلم چـــه بی ریا نشسته در کنج قفس
ز لطف صادقانه ات به پاس آب و دانه ات
دور مشو ز دیده ام،من ز جهـــــان بریده ام
دُرد تو می زنم به جام،مرا بخوان به خانه ات

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:48 توسط رضا مصطفایی
چشم دلم سیر نیست،از لب و دندان دوست
گرکه دلم عاشق است،عیب مگیرش چرا
مانده به بازار عشق،بر سر پیمان دوست
زخــــــــم زبان رقیب،نوش کنم انگـــــبین
تا که به دل داده ام،وعده ی درمان دوست
تاب نـــــــــدارد دلم،وعــــــــده ی دیدار کو؟
شیشه ی میناست دل،چهره ی خندان دوست
رشک برافروخــــته،جان مـرا سوخــــــته
لب ز سخن دوختم،گوش به فرمان دوست

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:32 توسط رضا مصطفایی






