افسوس!...
درنگ در چشمان تو
دیگر هوسی بیش نیست
التیام هم جاذبه ای عبث
در آرزوی...
این هم قانونی ست
زمین سیب را به خود نخواند
بارش دستها از زمین
قطره قطره آسمان را آب می گیرد
خدا در اشک هایمان غرق می شود
دستهایم را بهم می سایم
در آرزوی...دمی
که زمین سیب را به خود بخواند...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:13 توسط رضا مصطفایی
دیروز.
پرسه های دلفریب
آستان شمایلی بر بوم
سرابی سرگردان.
قلم مویی مانده در آب و رنگ
امروز.
پاره ای وقت.
وام گرفته از دیشب
دست در گریبان آفتاب
آغاز میشوم.. بی درنگ.
فردا.
از دور دست ترین فصل روئیت نور
می کنم سلام
تا آخرین غبار افق
بر همه ی عاشقان آب
بر همه ی شیفتگان رنگ .
سلام.....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6:0 توسط رضا مصطفایی
دوسـتت دارم چـــو جان خويشتن اي تن من را تويي چون پيرهــن
در رگ و خونم چه مي جويي مدام جان فدايـت كردم و اين نيز تــن
مهر مهــــرت خرده بر پيشـــانيم اي خــراج مـــهر تو ملك ختــــن
خلوتــــــم را چشــــــم تو آئینه شد ای نگاهــــت روشـــــنی راه مــن
دامن پرمهر تو همچـــون بهـــــــار سوسنستان است بر دشت و دمن
گوش هـــــــوشم را سپردم بر صبا تا رســـد پيغام آن غنچه دهـــن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:39 توسط رضا مصطفایی





